سالها پیش این مطلب را خوانده بودم اما  بعد از آن هرچه جستجو کردم تا شاید به ذهنم برسد که مطلب چه بود و کجا خواندم و چه شد راه به جایی نبردم.دیشب دنبال مطلب دیگری بودم تصادفا در شب قدر هم واقع شد و به این مطلب رسیدم و این شد که در ذیل مطالعه خواهید کرد.

مرحوم شیخ بهائی در رسالة العِشرَة (آداب معاشرت) نوشته است:
« در سَنۀ (سال) یکهزار و بیست و پنج هجرت، پادشاه جَمجاه، شاه عباس... شبانه مرا احضار و در خلوت بمن فرمود:
((پادشاه رضوان آرامگاه، شاه طهماسب... رضوانُ اللهِ علیه، را بخواب دیدم بس اندوهناک؛ بمن فرمود:
«ایّام ما گذشت... حساب و کتاب سخت است؛ به رعیّت (مردم) بیشتر توجّه فرمایید؛ و به تعجیل (در اسرع وقت)، دارُ المُلک (پایتخت) خود را از اصفهان به شهری دیگر منتقل سازید؛ که مردم این شهر، عنقریبٍ (بزودی) به بلائی سخت گرفتار آیند، بسبب معاصی (گناهان) از شُرب خَمر (شرابخواری) و بدزبانی و فحّاشی به یکدیگر، و ظلم و آزار بالنّسبة به همسایگان و اهانت و استخفاف به کهنسالان و... که طلسمی که شیخ تو (شیخ بهائی) برای تحکیم دارالحکومه ات (اصفهان) در کوه صفه بنوشته بود، بی اثر شد بسبب این معاصی کثیره...»
پس من(شاه عباس) هراسان (از خواب) برخاستم و شما اینک فرموده باشید که چاره چیست و چه کنیم؟!)).
حقیر فقیر(شیخ بهائی) عرضه داشتم:صلاح دانید؛ هوائی تازه سازیم و بیرون شهر برویم تا چه شود.
سلطان موافقت فرموده؛ چون به حوالی جبل (کوه) صفه، و محلّ طلسم تعبیه گشته برای اصفهان رسیدیم، وقت سحر بود و لیالی قدر؛ از آن فراز، چراغهای شهر کورسو میزد که روشن گشته بود از برای اِحیاء شبانه و عبادت و مناجات. سلطان بسیار میگریست و ما هم میگریستیم. از قضا، سلطان را خواب در ربود و ما به زاری و مناجات مشغول شدیم؛ ساعتی بعد، سلطان عالیشأن... قریب به اذان از خواب، شادان برخاسته فرمود: بازگردیم!
عرض کردم: امر همایونی چه باشد؟!
فرمود: ((سلطان مغفور (شاه طهماسب) دوباره بخواب دیدم؛ فرمودند: به شیخت (شیخ بهائی) بگو: بازگردید که چندین هزار سجّاده در اصفهان میبینم که پهن شده و نماز شب میخوانند و شب قدر اِحیا میدارند؛ و این سبب ترحّم خداوند شده و مانع نزول عذاب؛ تا بعداً چه برای مردم این شهر پیش آید...)).
پس سلطان(شاه عباس) به سجده افتاد و خدا را شکر گفت و پس از اداء صلاة (نماز) صبح و صلاة شکر، به شهر بازگشتیم...»