نوشته ای از جناب سید مهدی حجازی

سلام
قضیه کار و زندگی قابل تامل است و شنیدن آن از کسانی که این را رفته اند شنیدنی و قابل استفاده است،لذا از یکی از پیشکسوتان خواستم آنچه را تجربه و گذرانده اند بعنوان آموزه بیان کنند.
آنچه گفتند چنین بود.

بسم الله الرحمن الرحیم
آموزه سوابق شغلی و کاری
اینجانب سید مهدی حجازی در تاریخ بیستم اسفندماه 1327 شمسی مطابق با دهم جمادی الاول سال 1368 قمری در محله گرک یراق اصفهان در مجاورت منزل مرحوم سید حسن بنکدار (حسینیه فعلی) در خانه پدربزرگ پدری پا به عرصه وجود گذاشتم و تحصیلات ابتدایی را در دبستان ملی جعفری و سیکل اول را در دبیرستان ملی محمدی و سیکل دوم را در رشته طبیعی در دبیرستان هاتف اصفهان گذرانده و در سال 1346 دیپلم گرفتم.
بلافاصله تحصیلات دانشگاهی خود را در دانشکده علوم دانشگاه اصفهان در رشته شیمی آغاز و در سال 1350 موفق به اخذ لیسانس گردیدم. خدمت نظام وظیفه را با گذراندن دوره آموزشی در توپخانه اصفهان و مابقی را در شیراز و کازرون در سال 1352 به پایان بردم. کار را همزمان با ازدواج و بلافاصله در سال 1353 در شرکت تولید دارو با راهنمایی و تاکید مرحوم پدرم در تهران آغاز کردم و به ترتیب در سمت مدیریت لابراتوار کنترل و بسته بندی و استابیلیته دارویی و لابراتوار کنترل دارویی این شرکت را تا اواخر سال 1356 با مدیریت عالی و برجسته مرحوم دکتر علی مولوی داروساز به پایان رساندم. به علت یک اتفاق ناشایسته مدیریتی در شرکت و هم چنین جلب رضایت بیشتر همسرم، تصمیم به استعفا و اشتغال در شهر مادرزادی گرفتم و در شرکت تولیدی عایق های حرارتی و صوتی تارابگین تا سال 1358 و با تاسیس یک آزمایشگاه کنترل کیفی و مدیریت آن مشغول بودم.
با تقدیر الهی آقای مهندس محمود شیری دانش آموخته دانشگاه شریف مدیر وقت کارخانه فرآورده¬های نسوز ایران در جریان بازدید از شرکت تارابگین و آزمایشگاه ما، مرا برای تصدی به شرکت فرآورده های نسوز ایران دعوت نمود. این دعوت را پذیرفتم و در آن شرکت به مدت 18 سال در سمت¬های مدیر کنترل کیفی، مدیر مرکز تحقیقات و نهایتا قائم مقام مدیرعامل و ده سال عضویت در هیئت مدیره شرکت در سال 1375 به ناچاری و علیرغم علاقه وافر به کار و شغلم خدمت خود را به پایان بردم. تغییر مالکیت دولتی شرکت و ورود شرکت شستا باعث تصمیمات خرابکارانه در شرکت گردید و در حالی آنجا را ترک کردم که گویا فرزندم را زیر پا له می کنند و نهایتا سال ها شاهد افول این شرکت قدر بودم.
در سال 1376 بعنوان مشاور مدیرعامل شرکت نیروکلر، تولید کننده کلر و مشتقات آن دو روز در هفته این شرکت نوبنیادین را مشاوره می دادم و به مدت سیزده سال تا پایان سال 1388 این مشاوره با مدیران عامل وقت ادامه داشت. مدیرعامل انتصابی در سال 1388 باعث قطع خدمت رسانی من شد ولی با تقدیر الهی و بدون هیچگونه تلاش شخصی در سال 1392 به عضویت غیرموظف هیئت مدیره این شرکت منصوب گشتم و تا سال 1398 با توفیقات فراوان و انجام طرح توسعه افزایش ظرفیت صددرصدی تولید محصولات آن به خدمت مشغول بودم. همزمان از سال 1376 به شرکت فرآورده¬های نسوز آذر دعوت شدم و تا سال 1384 با تصدی مدیریت مرکز تحیقات این شرکت به سن بازنشستگی رسیدم. همزمان با اشتغالات فوق الذکر به مدت یک سال در سال 1384 نیز به مشاوره مدیرعامل شرکت فرآورده های دیرگداز گناباد و موسسه آموزش عالی آزاد دانش پژوهان در اصفهان به خدمت-رسانی موفق بودم.
خداوند را برآنچه تقدیر فرمود و گذشت، شکر گزارم و مایلم نکات زیر را به عنوان آموزه بیان کنم:
1- در این مسیر کاری و شغلی دقیقا دست پروردگارم و تقدیرات نیک او را به وضوح دیدم.
2- در تمامی مشاغل نصیب شده، آنها را دوست داشتم و با عشق و امید به پایان رساندم و هرگز خسته نشدم.
3- آنچه را داشتم به مدیران و به افراد تحت سرپرستی ام انتقال دادم و معتقد بودم انسان نباید چیزی را محبوس کند و با خود به گور ببرد.
4- افراد انتخابی ام در استخدام ها را صرفا براساس صلاحیت و شایستگی و بدون توصیه انجام دادم و خوشحالم که بسیاری از آنها در حال حاضر در مناصب مدیریتی به شایستگی انجام وظیفه می کنند.
5- جدا از وظایف شغلی با افراد تحت سرپرستی از توصیه های سازنده اجتماعی دریغ نکردم و همواره خیر و صلاح آنها را گوشزد نمودم.
6- اگرچه بعضی از اتفاقات در فضای شغلی و تغییر محل کار در ابتدا کامم را تلخ می کرد، ولی خداوند مقرر نموده بود که میوه شیرین تری به ثمر بنشیند و من منتفع گردم.
7- اگر می توانستم برگردم، دقیق آنچه را انجام شده بود دوباره انجام می دادم.
8- در طول خدمت شانس زیستن با مدیران فرهیخته و دوست داشتنی داشتم که اثر شگرفی رو من داشتند.
9- در سال های کاری نیز خداوند همکاران صدیق و پرکار و نمونه ای را نصیبم کرد و بعنوان دوستان منتخب ارتباط خود را با آنها همچنان حفظ کرده ام و از آنها سپاسگزارم و از خوبی های آنها یاد می کنم.
10- آمرزش گذشتگان آنها و طول عمر همراهان شغلی ام را در شبانه روز درخواست می کنم.
11- همواره به یاد معلمین و اساتید و مدیران آموزشی در دوران تحصیلاتم هستم و از عملکرد آنها راضی و سپاسگزارم.
12- هدفم از انتشار سوابق کاری و نکات آن، آموزه ای برای نسل حاضر و آیندگان است.
توصیه می کنم در همه حال به خداوند توکل کنید و وظایف شغلی خود را به بهترین وجه عمل نمائید و هیچگاه برخلاف عقل و تدبیر و تحت فشار، کاری را مخالف میل و منطق خود انجام ندهید. حتی اگر مجبور به ترک موقعیت و شغل خود شدید و هرچه دارید در فضاهای کاری در طبق اخلاص به دیگران بدهید و مطمئن باشید خداوند جبار، جبران می کند و سرافراز خواهید بود.
در پایان آرزومندم هموطنان تحصیل کرده دانشگاهی آنچه را در توان دارند به پای ایران عزیز بریزند و بعنوان یک مسلمان و شیعه ایرانی با تلاش و کوشش بی وقفه و خالصانه بانی و باعث سربلندی این کشور و اسلام عزیز باشند. درود و سپاس

 

 

سالها پیش این مطلب را خوانده بودم اما  بعد از آن هرچه جستجو کردم تا شاید به ذهنم برسد که مطلب چه بود و کجا خواندم و چه شد راه به جایی نبردم.دیشب دنبال مطلب دیگری بودم تصادفا در شب قدر هم واقع شد و به این مطلب رسیدم و این شد که در ذیل مطالعه خواهید کرد.

مرحوم شیخ بهائی در رسالة العِشرَة (آداب معاشرت) نوشته است:
« در سَنۀ (سال) یکهزار و بیست و پنج هجرت، پادشاه جَمجاه، شاه عباس... شبانه مرا احضار و در خلوت بمن فرمود:
((پادشاه رضوان آرامگاه، شاه طهماسب... رضوانُ اللهِ علیه، را بخواب دیدم بس اندوهناک؛ بمن فرمود:
«ایّام ما گذشت... حساب و کتاب سخت است؛ به رعیّت (مردم) بیشتر توجّه فرمایید؛ و به تعجیل (در اسرع وقت)، دارُ المُلک (پایتخت) خود را از اصفهان به شهری دیگر منتقل سازید؛ که مردم این شهر، عنقریبٍ (بزودی) به بلائی سخت گرفتار آیند، بسبب معاصی (گناهان) از شُرب خَمر (شرابخواری) و بدزبانی و فحّاشی به یکدیگر، و ظلم و آزار بالنّسبة به همسایگان و اهانت و استخفاف به کهنسالان و... که طلسمی که شیخ تو (شیخ بهائی) برای تحکیم دارالحکومه ات (اصفهان) در کوه صفه بنوشته بود، بی اثر شد بسبب این معاصی کثیره...»
پس من(شاه عباس) هراسان (از خواب) برخاستم و شما اینک فرموده باشید که چاره چیست و چه کنیم؟!)).
حقیر فقیر(شیخ بهائی) عرضه داشتم:صلاح دانید؛ هوائی تازه سازیم و بیرون شهر برویم تا چه شود.
سلطان موافقت فرموده؛ چون به حوالی جبل (کوه) صفه، و محلّ طلسم تعبیه گشته برای اصفهان رسیدیم، وقت سحر بود و لیالی قدر؛ از آن فراز، چراغهای شهر کورسو میزد که روشن گشته بود از برای اِحیاء شبانه و عبادت و مناجات. سلطان بسیار میگریست و ما هم میگریستیم. از قضا، سلطان را خواب در ربود و ما به زاری و مناجات مشغول شدیم؛ ساعتی بعد، سلطان عالیشأن... قریب به اذان از خواب، شادان برخاسته فرمود: بازگردیم!
عرض کردم: امر همایونی چه باشد؟!
فرمود: ((سلطان مغفور (شاه طهماسب) دوباره بخواب دیدم؛ فرمودند: به شیخت (شیخ بهائی) بگو: بازگردید که چندین هزار سجّاده در اصفهان میبینم که پهن شده و نماز شب میخوانند و شب قدر اِحیا میدارند؛ و این سبب ترحّم خداوند شده و مانع نزول عذاب؛ تا بعداً چه برای مردم این شهر پیش آید...)).
پس سلطان(شاه عباس) به سجده افتاد و خدا را شکر گفت و پس از اداء صلاة (نماز) صبح و صلاة شکر، به شهر بازگشتیم...»

«من به شما اعتماد می کنم شما هم به من اعتماد می کنید؟ اگر چنین است پس بغلم کنید!»


من به شما اعتماد می کنم، پس بغلم کنید!

مریم دهکردی

«من به شما اعتماد می کنم شما هم به من اعتماد می کنید؟ اگر چنین است پس بغلم کنید!» این جمله روی کاغذ زردی که مقابل پسر جوان بر زمین گذاشته شده نوشته شده است.

پسر دستانش را باز کرده، روی چشمهایش را با دستمالی بسته و در خیابان شلوغ استقلال، میان هیاهو و رفت و آمد ایستاده است. چند دقیقه می گذرد و کسی او و نوشته اش را نمی بیند. چراغ اول را اما زنی روشن می کند. متن را می خواند، نزدیک می آید و پسر را در آغوش می گیرد. بعد از آن مردی همسن و سال او، بعد زنی دیگر و دیگری و دیگری.

زنان و مردان پیر و جوان، با رنگ و نژاد مختلف، بی آنکه تعلل کنند می آیند، لحظاتی پسر را در آغوش می گیرند و می روند. آنها تشنه ی تجربه کردن حس اعتماد به دیگری اند و اینکه دیگری نیز به آنها اعتماد کند. به همین سادگی یک نفر به خاطرمان می آورد که چقدر به این حس نیاز داریم. اینکه بتوانیم بی ترس و اضطراب به هم اعتماد کنیم.

این روزها اما در خانه هایمان:

سالها پیش مردم وقت مسافرت رفتن های کوتاه و بلند خانه هایشان را به همسایه ها می سپردند بی آنکه نگران آن باشند که حریم امن خانه به مخاطره بیفتد. بعد از تبدیل شدن خانه ها به آپارتمان و بیلدینگ های چند طبقه، استیجاری بودن اغلب واحدها و کاهش ارتباط میان همسایگان، سپردن خانه به همسایه جای خود را به نصب دوربین های مداربسته و دزدگیرهای هوشمند داد. علاوه بر آن حتی وقت حضور در خانه ها، چشمی های پشت در و آیفون های تصویری حس امنیت بیشتری به ساکنین آنها می داد. حس امنیتی که اساس و شالوده اش بر این استوار بود:«بیرون از این چهار دیواری گرگ ها در کمین اند.»

در خیابان هایمان:

پیشتر پیاده روها و پارک ها محل امنی برای قدم زدن بود. ممکن بود مردم ساعت ها در خلوتی گوشه ی پارک بنشینند و با دوستی حرف بزنند یا کتاب بخوانند. یا در پیاده روها در جهت یا خلاف جهت ماشین ها راه بروند. یک وقتی به خودمان آمدیم که جا به جا پلیس گشت و کادر نگهبان و گیت ورود و خروج گذاشتند. آدمهای پیاده از بس توی تاریکی پیاده روها گرفتار آدمهای بیمار جنسی یا کیف قاپ ها و دزدان سوار بر موتور شدند عطای پیاده روی های شبانه و پارک گردی های روزانه را به لقایش بخشیدند و یا با اسپری فلفل و انواع روش های مبارزه شخصی پا به خیابان ها گذاشتند. و البته ، دوربین های عکسبرداری و فیلمبرداری شهری که علاوه بر استفاده در حوزه ی راهنمایی و رانندگی در حوزه ی مسائل امنیتی به کار گرفته شدند، به جای اینکه برای پاک کردن خیابان ها و پارک ها از بیماران روحی و اشرار استفاده شوند. نمونه اش شناسایی نشدن اسیدپاشان اصفهانی در منطقه ای که در آن حداقل سه دوربین مداربسته ی بسیار پیشرفته نصب شده بود. دوربین هایی که بعد از آن برای شناسایی چهره معترضان به اسیدپاشی و دستگیری آنها استفاده شد.

در فروشگاههایمان:

روزهایی که خیلی هم دور نیست هر محله یک بقالی، یک میوه فروشی، یک قصابی، یک لوازم التحریری و یک داروخانه ی امین داشت که حتی اگر وقت خرید پول به قدر کافی همراه خریدار نبود با روی خوش می گفت:«حالا برو بعدا بیار باقیشو»  امروز در هر فروشگاهی ، کوچک یا بزرگ جا به جا نوشته شده:«این مکان مجهز به دوربین مداربسته می باشد» این یعنی آقا یا خانم خریدار، من به شما بی اعتمادم . دست از پا خطا نکنید که اینجا من هم اگر نبینم چشم های تیزبین دوربین ها شما را رصد می کند. در فروشگاه های بزرگ تر، گیت های ورود و خروج، بارکد های ضد سرقت، فروشندگانی که مثل کنه به شما می چسبند و گاهی آنقدر به شما نزدیک می شوند که دلتان می خواهد عطای خرید را به لقایش ببخشید و با حداکثر سرعت از آنجا بگریزید.   

در فضاهای سربسته ی عمومی:

سالن ها و راهروهای سینماها ، راه پله و حیاط های ساختمان های مسکونی و از همه بدتر آسانسورها مجهز به چشم های الکترونیک اند. چه عذاب وجدانی می گیریم از یادآوری همه شکلک هایی که وقت تنهایی مان وقت بالا رفتن یا پایین رفتن توسط آسانسورهای ساختمانمان در آورده ایم. از تصور اینکه چهره های کج و کوله و زبان بیرون افتاده و چشم های چپ شده مان دستمایه خنده ی فردی که رو به مانیتور نشسته شده باشد.

در شرکت ها، موسسات و محل کارمان:

پیج کردن کارمندان به اتاق رئیس اتفاق دلهره آوری است. درست مثل وقتی دانش آموزی به دفتر ناظم مدرسه فرا خوانده می شود. حالا فکر کنید دلیل این فراخوانده شدن این باشد:«خانم شما بعد از ساعت کاری در اتاق کارتان رویت شدید در حالی که....» تصور کنید چقدر حس ناخوشایندی است که بدانید در حین فعالیت روزانه همه ی مکالمات شما شنود می شود و کلیه رفتار شما بازبینی خواهد شد. این اتفاق در گذشته مخفیانه رخ می داد اما در سال های اخیر تلفن های سانترال شرکت ها اعلام می کند کلیه مکالمات شما ضبط می شود. اگر چه هدف ارزیابی مکالمات و شیوه برخورد با مشتریان است اما این از القای حس بی اعتمادی عمیق از سوی مجموعه ای که در آن قعالیت می کنید، نخواهد کاست.

در واقع یک چیزهایی هست که دنیا را زیبا و زندگی را آسوده می کند. بودنشان باعث می شود خیال مان راحت باشد. اعتماد، یکی از مهمترین آنهاست. قفل به گمانم فقط برای این زده می شود که اعتماد نیست. در رابطه با آدم ها، موضوع مهمتر می شود. كاش اگر  از جنبه ای قابل اعتماد نيستيم، سعی كنيم اطرافیان مان را به شوخی یا جدی از آن با خبر كنيم. پشت سر حرف زدني در كار نباشد. انتقادها و پيشنهادهای شجاعانه، رودر رو و بي حاشيه مطرح  شوند و دنياي بيرون و درون آدمی نا امن نباشد.

حتما شما هم شنیده اید این داستان را: « روزی کسی در بیابان فرد نیمه جانی یافت. آب و غذایش داد تا قوتی بگیرد. به سایه اش کشاند و منتظر ماند تا او کاملا سرحال بیاید. انتظار که تمام شد طرف به او حمله کرد. کتکش زد و دست و پایش را بست . بعد مرکب و مالش را برداشت و راه افتاد. مرد افتاده گفت : آهای فلانی! همه ی این کارهایی که کردی چندان مهم نیست! اما ماجرا را برای کسی تعریف نکن چون می ترسم مردانگی در دنیا کم شود.»

 

ماجرای حضرت رسول و دعبل مداح

 

 

 

دعبل خزاعى  شاعری که در رثای اهل بیت شعر می سرود و در صحنه ای که برای ما آشناست در محضر امام هشتم به ذکر مناقب و مصیبت امام حسین پرداخت.
پسرش علىّ بن دعبل مى گويد: لحظات آخر عمر پدرم دعبل فرا رسيد ديدم در حال جان دادن است ، در آن حال رنگش تغيير كرد و صورتش سياه شد و زبانش گرفت و با اين حال مرد، من درباره حقانيت مذهب او (مذهب تشيّع ) در شك افتادم كه آيا حق است يا نه ، اگر حق است پس چرا پدرم در حال جان دادن اين گونه بد حال گرديد؟ (كه نشانه عاقبت بد است )، همچنان اين شك و ترديد در من بود و حيران بودم تا اينكه پس از سه روز پدرم را در عالم خواب ديدم كه لباس سفيد در تن داشت و كلاه سفيد بر سرش بود، گفتم : اى پدر، خدا با تو چه كرد؟
گفت : پسرم ! آنچه را هنگام جان كندن از من ديدى كه صورتم سياه شد و زبانم گرفت به خاطر آن بود كه من در دنيا شراب خورده بودم ، و همچنان در آن حال بودم تا اينكه رسول خدا (ص ) ملاقات نمودم كه لباس سفيد در تن داشت و كلاه سفيد بر سرش بود، به من فرمود: تو دعبل هستى ؟
گفتم : آرى اى رسول خدا.
فرمود: از اشعارى را كه در شاءن فرزندان من سروده اى بخوان ، من اين دو شعر را خواندم :

 

لا اضحك اللّه سنّ الدّهر ان ضحكت

                                           و آل احمد مظلومون قد قهروا

 

مشرّ دون نقوا عن عقر دارهم

                                    كانّهم قد جنوب ماليس يغتفر

 

اى دندان روزگار، خداوند تو را نخنداند، اگر روزى خنديد، با اينكه آل محمّد (ص ) مظلوم واقع شده و توسط دشمنان مورد خشم قرار گرفتند.
آنها طرد شده و از خانه هاى خود تبعيد گرديدند به گونه اى كه گويا گناه نابخشودنى نموده اند.
پيامبر (ص ) فرمود: احسنت ، سپس از من شفاعت كرد و لباس و كلاه خود را به من داد، همين لباس و كلاهى كه مى بينى ، اهدائى آنحضرت است.

 

إِنَّ الْمَرْأَةَ رَیْحَانَةٌ وَ لَیْسَتْ بِقَهْرَمَانَةٍ

 

ایام برگزاری بازی های آسیایی بود تلویزیون هم طبعا مسابقات را پخش می کرد وجه تمایز این سالها پخش مسابقات زنان در بعضی از رشته ها بود که در بعضی از رشته های زنان منجر به  مدال هم شد.دائما بعد از کسب طلا صحنه های آهسته پخش می شود و زیر نویس می شود:

واقعاً همه بايد قلباً از زنان ورزشكار ما كه در ميدانها با حجاب، با عفاف، با متانت و با وقار حاضر مي‌شوند، تشكر كنند.»(مقام معظم رهبری)


 این تناقض آشکار و این کج فهمی مسئولین صدا و سیما ضرری جبران ناپذیر برای کشور خواهد بود.گزارشگران اعزامی به کره البته با هزینه بیت المال هم که در حین پخش صحنه ها تاکید دارند که بانوان کشورمان نشان دادند با حجاب اسلامی هم می توان قهرمان شد و تلویزیون هم صحنه هایی را نشان می دهد که یک زن ایرانی که چیزی شبیه جوارب کف سر خودش کشیده و گردن و سینه و پاهایش کاملا به روش حجاب اسلامی ورزشی عیان است و لنگش در هوا لگد پارنی می کند به ورزشکاران غیر مسلمان!!قاعدتا  بقول گزارشگر ورزشی این قهرمان ملی ماست با حجاب اسلامی که علی الاصول عفاف و وقار و متانت از سر و رویش می ریزد آنهم با لباسها چسبان که تمام احجام بدن در آن نمایان است البته طبق اصول حجاب اسلامی!!!

خودمان را هم مسخره کرده ایم  همین عربهایی که از ایشان متنفریم لااقل رسما به منع حجاب در بعضی رشته ها اعتراض کردند .قطر و عمان در اعتراض به ممنوعیت حجاب از بعضی رشته ها انصراف دادند.

وقتی حجاب را به یک تکه پارچه خلاصه می کنیم و قهرمان زنمان می شود این چه انتظاری داریم از آینده کشور.

می گویند ما متحجریم  و ... اما واقعیت این است وقتی که زنان ما قهرمانی را در بیرون از خانه ها جستجو کنند نتیجه اش این میشود که از این شهر به آن شهر به دنبال ارتقا مدرک تحصیلی باشند و در این کلاس و آن کلاس به دنبال کسب انواع و اقسام مهارتهای ورزشی.

 

 پی نوشت 1:در خبرها آمده بود سیاست‌های رژیم اشغالگر قدس برای افزایش جمعیت 2،3 فرزند است و هر خانواده صهیونیست باید 4 فرزند داشته باشد و هر زن آمریکایی  نیز که 7 فرزند داشته باشد او را بعنوان قهرمان ملی می شناسند.


 

پی نوشت2: آیت‌الله عبدالله جوادی آملی : ما خیال می‌کنیم کمال زن در این است که برای ما برود مدال بیاورد، کمال زن در مادر شدن است، در فرزند تربیت کردن است، کمال زن در اصلاح جامعه است، چرا عواطف در جامعه کم است، زن از همین حقیقت خلق شده است، به ما گفتند بیراهه بروید ما هم گفتیم چشم، فضیلت زن در این نیست، که زن و دختر ما برود پایش را دراز کند و یک کسی را بزند و برای ما مدال بیاورد، فأین تذهبون، به کجا داریم می‌رویم.هفت سال کودک باید در دانشگاه عاطفه باشد، تنها کسی که می‌تواند عاطفه را به جامعه ببرد،‌ تنها کسی که می‌تواند عاطفه را به جان انسان تزریق کند آغوش مادر است(تاریخ خبر 17 مهرماه 1393)

 

میر عماد کجاست؟

 

مسجد مقصود بیک  معروف به مسجد ظلمات از جمله مساجدی است که در اصفهان کمترشناخته شده است.از میدان امام از کنار چاه حاج میرزا در راستای کوچه به مسجدی میرسیم که بنا به کتیبه آن در سال 1011 هجری قمری ساخته شده است  که بنا به کتیبه ها در زمان شاه عباس و توسط مقصود بیگ بنا شده است .کتیبه های مسجد خط علی امامی و محمدرضا امامی را در خود جای داده است.محراب نفیسی نیز داخل شبستان مسجد وجود دارد.عنصر شاخص این مسجد وجود قبر میرعماد استاد مسلم نستعلیق و از مفاخر دوران صفویه می باشد که در گوشه ای از این مسجد قرار دارد که کمتر کسی از آن خبر دارد.

 

داماد جان کری

 

 

انتشار این خبردر صورت صحت واقعیتی خنده دار و به نظرم یک تحلیل کاملا بی غرض و ساده و بی پیرایه از مذاکرات هسته ای است.در چند خط همه چیز را توضیح داده است .و وضعیت را تشریح کرده است .

 

داماد ایرانی جان کری در فیس بوکش نوشت : مذاکرات ایران و 5+1 زندگی من را نابود کرده است و همسرم از من طلاق می خواهد.

به گزارش دانا  به نقل از بوتیا نیوز، برایان ناهید داماد کرمانی جان کری وزیر امور خارجه ی آمریکا در صفحه ی فیس بوک شخصی اش با ارسال پستی نوشت : مذاکرات ایران با ۵+۱ خیلی طول کشیده و به علت اینکه منافع اسرائیل را در کنار منافع آمریکا قرار داده وجان کری از آن دفاع میکند ؛ تیم ایرانی حاضر به کوتاه آمدن نیست ، به همین دلیل احتمال به نتیجه رسیدن بسیار ضعیف است ، نمی دانم چه اصرار بیهوده ای برای توافق دارند؛ دامنه ی مذاکرات ایران به زندگی من که یک ایرانی نیز هستم هم باز شده و زندگی من را نابود کرده است و همسرم از من طلاق می خواهد.
نمی دانم طلاق خواستن وی از من بخاطر مذاکرات ۵+۱ یعنی چه ؟ مگر در مذاکرات زورتان به ایران نمی رسد و باید تلافی این ضعف را من بدهم.
زندگی من در حال نابودی است و من تمام تلاش خود را خواهد کرد که زندگی ام نابود نشود.
برای مذاکرات ، برای آژانس هسته ای و برای خودم متاسفم.
من آدم سیاسی ای نیستم ؛ اما سیاست زندگی من را نابود کرد.

گروه داعش ایرانی



سالها پیش  وقتی ناآرامی های  کشورهای عربی را می دیدم می گفتم عرب جماعت خوی وحشیگری دارد اما سوریه ای ها اینطور نیستند و سوریه چه کشور خوبی است و چه مردم با فرهنگی و .... تا اینکه حوادث سوریه بوجود آمد حالا بماند که یک عده تروریست وحشی از کشورهای دیگر هم آمدند اما بالاخره عده ای از این وحشی گری های سوریه حاصل عمل خود مردم این کشور است.صحنه های فجیع اعدام و ذبح و تعدی به مزارات مقدس  و نبش قبر و تخریب مساجد و  مناره ها و کلیساها از این دسته اقدامات است.تصویر زیر یکی از نمونه های  این اقدامات  در سوریه است حمله به یک کلیسا و نبش قبر یک راهبه مسیحی و خرد کردن استخوانهای وی...


چند روز پیش هم یک عده کج فکر البته به تحریک تعدادی از سایتها و البته سخنان یکی از نمایندگان مجلس در برابر مقبره پوپ تجمع کردند و اقدامات زشت و  شعارها و پلاکاردهایی  با تمثال رهبری و پرچمهای یازهرا که مستمسک سایتها و شبکه ها و معاندین جمهوری اسلامی شد. همچنان هم طبق معمول امامان جمعه و اعضای شورای شهر و انجمنها و دانشگاها و ... در حال موضع گیری هستند .قصد دفاع از فرای یا موضوع وصیت و تاریخچه بنای کاملا ایرانی و نه امریکایی و اشعار استاد همایی  و .... را ندارم  که همه اینها واضح در سایتهای دیگر موجود است آنچه برایم جالب بود این فراز از بیانیه این گروه بود که می فرمایند:


.....یک روز همایش بزرگ فتنه گران را در شهر شهیدان برگزار می کنند، یک روز خانم اشتون را به اصفهان می آوردند، امروز هم در صدد ایجاد نگرانی و تشویش اذهان امت حزب الله هستند. لذا با هوش و ذکاوت و بصیرتی که در شما سراغ داریم می دانیم که اجازه نخواهید داد چنین اتفاقی بیفتند.
 
ما که دستمان به ایشان نمی رسد (شما بفرمایید:) خدا می داند اگر جنازه ی نجس و کثیف صهیونیست “ریچارد فرای” را به شهر شهیدان بیاورند غسل شهادت می کنیم، کفن می پوشیم، آن را تحویل گرفته می سوزانیم و خوراک سگ های بیابان می کنیم و همچنین قبر استاد وی پروفسور پوپ را نیز در کنار پل خواجو بر سرش خراب می کنیم و با خاک یکسان می کنیم تا هوس چنین جنایاتی به ذهن هیچ منافق دیگری نرسد.
 
والسلام

مردم شهید پرور اصفهان

۲۰ فروردین ۱۳۹۳ همزمان به روز انرژی هسته ای







این نشان می دهد در هر کشوری و هر جایی حتی ایران شیعی و اسلامی هم استعداد  داعش و جیش العدل و تکفیری شدن وجود دارد.

به احترام استاد باستانی پاریزی

باستانی پاریزی  یک  استاد و نویسنده بی نظیر بود نوشته های زیبا و پر از اطلاعات پر مغز و مفید که تاریخ  در آن موج میزد . یادش بخیر زمانی در نوشته هایش می خواندم که:

من اکنون شصت سال دارم سه سال دیگر به عمری می رسم که بیشتر پیغمبران و اولیاء هم نتوانستند از آن عبور کنند .مقصودم 63 سالگی است.اصرار به عمر طولانی ندارم که اگر طول عمر را در عرض آن ضرب کنند معمولا نتایج همه عمرها حدود همدیگر است.

این هم از سروده باستانی پاریزی که به مناسبت بهار گفته بود:

در گوش من صحیفه تبریک عید گفت
سالی دگر از عمر تو ای بی خبر گذشت
نشکفته غنچه های بهار امید و عشق
دیدی که عمر همچو نسیم سحر گذشت
روح کهن نه تازه شود از حلول عید
راح کهن بیار که ابم ز سر گذشت
تبریک نیست- تسلیت است اینکه دوست را
گوئی خوشا ز عمر تو سالی دگر گذشت

از جمله کسانی که همیشه با خودم می گفتم بعد از رفتنشان عزیز می شوند و مردم تازه به ایشان توجه می کنند باستانی پاریزی بود که بقول  شاعر:

کاشکی صاحب هنر را زنده گان مرده دوست            در زمان زنده بودن مرده می پنداشتند

بی نقابان دیروز با نقاب شده اند....

چندی پیش مقاله ای می خواندم از دکتر جمشید قائمی به نام خوشگذرانی و خشونت در صفویه که اشاراتی داشت به سبک پادشاهی از شاه عباس اول تا شاه سلطان حسین و جنایاتی که ایشان در حق فرزندانشان و اطرافیان می کردند البته جدای از خدمات صفویه در هر حال  قسمتی از این مقاله در باب فساد شهر قابل توجه است:


در روزگاري كه شاهان و شاه زادگان در كنج حرم سراها به عشرت با زيبا رويان و شرب خمر خوگرفته بودند و پيوسته اين روش را تا پايان زمامداري خود مكّررمي گردانيدند ، عجب نيست كه بسياري از اتباع آنان درشهرها و به خصوص روسپي  ها در پايتخت یعنی اصفهان، تن به اين گونه عشرت ها سپارند و بي ترديد در بيشتر شهرهامركز ثقل اين گونه مردمان بوده است . اولئاريوس تنها شهر اردبيل را از روسپیخانه هامستثني مي كند و گويد به دليل آنكه اين شهر آرامگاه اجداد اين خاندان است از اينمركز خبري نيست؛ اما از وجود چنين مراكزي در اكثر شهرها ياد مي كند (اولئاريوس،آنها را در ميدان شاه اصفهان ديده كه به راحتي « فاحشه ها » ، خود را در معرض فروش مي گذاشتند و پشت مدرسة صدر و نزديك مدرسه صفويشاه و محلة كران (حوالی احمد آباد فعلی) واز محله هاي بي نقابان چهار باغ، كه محل اجتماع اين گونه زنان بود ، نام مي برد (شاردن،  )، همچنين از مالياتي كه دولت صفوي از آنان مي ستاند ، سخن مي راند واين طور به نظر مي رسد كه وقاحت عمل تا بدانجا بود كه دولت نيز بخشي از درآمدخود را از طريق خود فروشي اين گونه زنان به دست مي آورد . او در اصفهان از12000زن رسمي ماليات دهنده ياد مي كند و مي گويد اين بجز كساني است كه خويشتن را خصوصي ترجلوه مي دهند . ماليات دريافتي از زنان رسمي را شاردن ، هشت هزار تومان، معادل تقريبي سيصدو هشت  هزار ليور، مي نويسد (شاردن، )

  مينورسكي  آورده است و11000فاحشة معلوم الحال در اصفهان  ثبت شده سانسون  نیز مي نويسد - شاه عباس «دستور داده بود براي اينكه چنين پول ناپاكي ! (مالیات )وارد خزانه نشود ، صرفا این پول  برای تهية مشعل  ، وچراغاني و آتش بازي و امثال اينها  صرف شود ....


بر طبق آمار داده شده از سیاحان خارجی 11000 الی 12000 زن فاسد در اصفهان آنروز رقم عجیبی است چرا که طبق اقوال نهایت جمعیت اصفهان در اوج دوران صفوی و پایتختی از 700 هزار نفر متجاوز نیست و این بدان معنی است که از هر 60 نفر یکی در زمره این صنف قرار داشته است که قاعدتا از این 60 نفر حدود 30 نفرشان هم مرد بوده اند.نکته جالب بعدی میزان مالیات دریافتی از این گروه است 8000 تومان در سال عدد فوق العاده ای است چرا که طبق اخبار برای مثال بلدیه آنروزها با 500 تومان خیابانی مانند چهارباغ خواجو را احداث می کرد  و تجاری مانند ملک التجار نیز حاضر بودند با 7000 تومان  عمارتی در ظرافت و زیبایی هفت دست را به جهت جلوگیری از تخریب از ظالمی همچون ظل السلطان بخرند.باید بدانیم  شاردن و دیگر سیاحان بین سالهای 1677-1632  این گزارشها را داده اند.علی ای حال صرف 8000 تومان سالیانه برای روشنایی شهر و جشنها هم از نکات دیگر  روحیه حکومت صفویه در ایران است.متاسفانه  بی نقابان دیروز  با نقابان امروز شده اند.کافی است سری به دانشگاه ها خیابانها پارکها و کافی شاپها بزنیم.من نمیدانم از جمعیت امروز شهر اصفهان که حدود 1700000(یک میلیون و هفتصد هزار نفر) تخمین زده می شود  چه تعداد با نقاب ثبت نشده داریم اما بدیهی است شهرداری و دولت در شرایط تحریم  می توانند درآمد خوبی از این سرمایه ملی !!!!!!!به جیب بزنندآن هم به اسم مالیات......