X
تبلیغات
آچار فرانسه
Free Image Hosting

ظل السلطان را فلک کردند!!!


فرزند آقای نخودکی نقل می کنند:
مرحوم پدرم، فرمودند:
« در ایام دهه اول محرم، به منظور شرکت در مجلس مصیبت حضرت سید الشهداء علیه السلام به منزل عالم عارف مرحوم حاج سید حسین نایب الصدر خاتون آبادی رفته بودم.
مشیر السلطنه پیشکار ظلّ السلطان خدمت آقا بود. عرض کرد که جعبه جواهری متعلق به ظل السلطان در اطاق خوابش گم شده است او اکنون عده ای را زندانی کرده است و زجر می دهد، و می گوید که اگر نتوانم مال خود را حفظ و پیدا کنم چگونه می توانم اموال مردم را حفظ کنم؟

چون مردم بی گناهی به خاطر این موضوع زیر شکنجه هستند. من به او گفتم به ظل السلطان بگوئید که اگر حاضر است دزد را نخواهد، من مال او را به او نشان خواهم داد.
فردای آنروز مشیرالسلطنه خدمت آقا آمد و عرض کرد که ظل السلطان حاضر شده است. به او گفتم ظل السلطان باید این موضوع را بنویسد و کتباً تعهد کند که دزد را نخواهد خواست، زیرا بعد از پیدا شدن جواهرات ممکن است بگوید دزد را هم می خواهم.
فردای آن روز مشیر السلطنه آمد و تعهد نامه ظل السلطان را به خط خود او آورد.
گفتم: به او بگوئید در خارج از شهر در فلان نقطه قنات متروکه ای است، در داخل چاه زمین را حفر کنند، جواهرات آنجا است. پس از یافتن جواهرات به فاصله چند روز مشیر السلطنه آمد و گفت: ظل السلطان می گوید: من دزد را می خواهم.
حتماً این شیخ با دزدها شریک بوده است، چون دیده اند که نزدیک است حقیقت بر ملا شود این حُقه را به کار برده اند، و چاره ای جز آنکه دزد را نشان دهند وجود ندارد.
مشیر السلطنه گفت من هرچه خواستم او را از این خواسته اش منصرف کنم موفق نشدم، و احساس کردم که به خاطر حمایت از شما ممکن است من نیز در مظان تهمت قرار گیرم. بنابراین بهتر است که شما خود نزد او تشریف بیاورید و با او صحبت کنید.
فردای آنروز من به ساختمان حکومتی نزد ظل السلطان رفتم و به او گفتم: شما فرزند ناصر الدین شاه، پادشاه این مملکت، و حاکم اصفهان می باشید، پس چگونه به خود اجازه می دهید که تعهد و امضاء خویش را نادیده بگیرید و آنرا بی اعتبار سازید؟

ظل السلطان گفت من این حرفها را نمی فهمم، من دزد را می خواهم. به او گفتم: من اول شرط کردم که نمی توانم دزد را به شما نشان دهم و شما هم قبول کردید، حال نیز می گویم که این کار از من ساخته نیست.

ظل السلطان گفت: من دستور می دهم که تو را فلک نمایند تا اقرار کنی که دزد کیست. سپس به فرّاشها دستور داد که چوب بسیار با سه پایه آوردند و آنگاه گفت: این شیخ را به حیاط ببرید و مضروب نمائید. کار که به اینجا رسید گفتم اگر قرار است من مضروب شوم، تو در این امر اُولی هستی.

لذا امر کردم که او را به حیاط باغ حکومتی بردند و به پایه ای بستند و شروع کردند به چوب زدن او. فرّاشها و خدمه ای که آنجا بودند جلو رفتند که ممانعت کنند اما خودشان نیز مضروب شدند. و پا به فرار گذاشتند. من نیز همان ساعت مستقیماً از باغ حکومتی به قصد زیارت حضرت رضا علیه السلام عازم مشهد شدم و از یکی از آشنایان خواستم که به منزل ما برود و به مادرم خبر دهد.

بعداً یکی از محترمین اصفهان نقل کرد که مشیرالسلطنه گفت: ظل السلطان مدت نیم ساعت چوب می خورد و کسی جرأت نزدیک شدن به او را نداشت، تا آنکه موکّلین او را واگذاشته و رفتند.
آنگاه او را برداشتیم و به بستر منتقل کردیم. پس از یکساعت به هوش آمد و پرسید آن شیخ کجا است؟
گفتیم نمی دانیم کجا رفت. مشیرالسلطان می گفت: از آن به بعد هرگاه شخصی معمم و روحانی مراجعه می کرد، ظل السلطان می گفت با او مماشات کنید و کارش را انجام دهید.
به او می گفتیم: همه کس آن شیخ نیست. می گفت: آری، اما احتیاط کنید. »

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اسفند 1389ساعت 11:17  توسط تاجر شيرازي  | 

مكتب ايراني !!!!

 سوال : تنها چيزي كه مي تونه يه عده را  براي خريد گز سال نو صبح زود در هواي تاريك و سرد توي يه صف طولاني به مدت چندين ساعت  جمع كنه  چيست ؟

جواب :  مكتب ايراني  !!!!

نامه دكتر توكلي  به  رييس جمهور در همين مورد را از اينجا بخوانيد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اسفند 1389ساعت 23:54  توسط تاجر شيرازي  | 

ميلاد مبارك باد

 

پيامبر اعظم از جبرئیل پرسید:آیا ملائکه خنده و گریه هم دارند؟جبرئیل گفت: بله. در 3 جا تعجب می کنند و در 3 جا از روی ترحم گریه 
خنده  از کسانی که تمام روز را به لهو و لعب مشغولند و شب بعد از نماز عشاء به لهو و لعب دوباره مشغول می گردند، ملائکه تعجب می کنند و می گویند: ای غافل! سیر نشده ای از صبح تا شب به هوی و هوس مشغول بودی؟
 دومین به كشاورزي که به بهانه اصلاح مرز زمین خود و همسایه اش، آنرا می تراشد تا زمینش وسیع تر گردد. ملائکه تعجب می کنند و می گویند: سیر نشدی از بزرگی این زمین؟ آیا با این مقدار کم سیر می شوی؟
و در حالت سوم از زنی که حجاب و پروایی در زندگی ندارد که بعد از مردن، در پرده ای قرار می گیرد تا چشم نامحرم به او نیفتد. ملائکه می خندند و می گویند: آن زمان که دلخواه مردم بودی، مستور نمی داشتی خودت را، حال که منفور شده ای،‏ مستورت کرده اند برای چه؟
و مواردی که گریه می کنند آنست: 
اول، هر گاه غریبی برای تحصیل علم از موطن خود خارج شود و در غربت بمیرد، ‏آنگاه ملائکه بر او زاری کنند
دوم، زمانیست که زن و شوهری از خدا طلب فرزند نمایند و خدا به آنان فرزندی عنایت نماید، آنان شاد گردند و گویند، این فرزند عصای دست ما در پیریست، ولی فرزند زودتر از خودشان بمیرد و ملائکه به حال آندو بگریند.
و سوم به حال آن یتیمی که از خواب بیدار شود و بگرید و نامادری او را با لحن تند اجابت کند که او را به یاد مرگ مادر و یتیمی بیندازد و رویش را بر زمین گذارد و دوباره با ناله بخوابد. آنجاست که ملائکه بر حال وی نیز بگریند.

منبع:مواعظ العددیه ص ۱۲۴

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اسفند 1389ساعت 23:22  توسط تاجر شيرازي  |